رادینرادین، تا این لحظه: 14 سال و 11 ماه و 17 روز سن داره

رادین ثمره پاییزی عشقمون

اولین ترس رادین جوونمون ...

بیست و یکم دی ماه سلام عشقم ... امروز صبح ساعت 11 بیدار شدی (البته از دیشب ساعت 11 خوابیدی و دقیقا راس هر 2 ساعت بیدار میشدی و شیر میخوردی) شما بغل بابا حمیدرضا بودی و قرار شد که من موهای باباجون رو سشوار بکشم ... همین که سشوار رو روشن کردم چشمهات رو تا ته ته باز کردی و شروع کردی به دست و پا زدن ....من فهمیدم ترسیدی و سشوار رو خاموش کردم و باباجون شما رو به صورت افقی تو بغلش گرفت و شروع کرد به صحبت کردن با شما و من دوباره سشوار رو روشن کردم.... یهو یه بغض خیلی خوشگل کردی ( تازه بغض کردن رو یادگرفتی اما فقط در حد تمرین بوده) و زدی زیر گریه ..... باباجون هم کلی راه بردت و بوست کرد تا آروم شدی... الهی بمیرم مامان، اصلا فکر نمیکردم...
21 دی 1390

دو ماهگی گل پسری...

دهم آذر 90 رادین جوونم،دیروز دو ماهگیت تموم شد و وارد ماه سوم زندگی قشنگت شدی عزیزم. امروز صبح با باباجون بردیمت مرکز بهداشت (کادووس) برای تزریق واکسن دو ماهگی. قبل از رفتن هم بهت قطره استامینوفن بهت دادم که کمتر اذیت بشی.خلاصه توی بغل بابا جون، یه قطره فلج اطفال خوردی و یه واکسن هپاتیت به پای راستت و یه واکسن سه گانه به پای چپت تزریق کردن که بعد از هر تزریق از ته دل گریه کردی. الهی مامان برات بمیره....... اما خوب چون برای سلامتیت بوده بازم خوشحالم که ایمن میشی. مامانی زری هم از دیشب به خاطر واکسن شما اومده بود خونمون. قطره ات رو هم هر 4 ساعت بهت دادم و برات کمپرس سرد گذاشتم، اما ظهر پات درد گرفته بود و حسابی گریه کردی ...
11 دی 1390

چهل روزگی رادین جوون

جمعه هجدهم آذر سلام عزیزم.... امروز بعد از ظهر با بابا جون بردیمت حموم روز چهلم. دیگه خنده هات ارادی شده.وقتی باهات حرف میزنیم خیلی با دقت گوش میدی. حرکتهای ما رو با اون چشمای قشنگت دنبال میکنی. با دقت بیشتری به اطراف نگاه میکنی. عاشق اون نگاه قشنگتم که موقع شیرخوردن توی چشمای مامان نگاه میکنی. وقتی خوابت میاد و من تو بغلم میگیرمت با یه حس وصف نشدنی خودت رو تو بغل مامان جا میکنی و انگار به یه آرامشی میرسی و من دیوانه وار این حس رو دوست دارم. خدا شکرت به خاطر این نعمت مادر شدن و پسر سالم که بهم دادی. چهل روزگیت مبارک پسر ناز مامانی و بابایی   ...
3 دی 1390

شب یلدا

سلام پسر پاییزی مامان... امسال شب یلدا،چهارشنبه بود. پاییز ، ماهی که خدا یکی از بهترین فرشته هاشو به ما بخشید و زندگی شیرینمون رو شیرین تر کرد ، تموم شد. شب یلدا یا همون شبه چله: شب چند دقیقه بیشتر با هم بودن و دور هم جمع شدن ، شب فال حافظ گرفتن، شب هندوانه و انار و آجیل خوردن ما هم امسال، اول رفتیم خونه خاله مریم چون تولد غزاله جوون بود و بعدش رفتیم لواسون چون همه قرار بود شب یلدا رو در کنار هم و با هم خونه عمو احمدرضا بگذرونیم. خیلی خوش گذشت.بعد از شام، یه سری بازیهای دسته جمعی - اجرای پانتومیم و حدس زدن معما، یه مرغ دارم ، طرح معما توسط عمو علیرضا با لهجه خاص- کردیم و...
3 دی 1390

اولین مسافرت رادین

سلام مامانی...... شانزدهم آذر، یعنی روزی که 38روزه بودی، ما بار سفرمونو بستیم و رفتیم کیش..... قرار شد که با هواپیما بریم سفر توی فرودگاه که خیلی نگران بودم چون شنیده بودم فشار هوایی که موقع صعود و فرود هواپیما به گوش وارد میشه باعث گوش درد شدید بچه ها میشه.البته روز قبلش از دکترت پرسیدم و گفت اشکالی پیش نمی یاد اما اگر در دو حالت شیر بخوره یا پستونک بهتره .خلاصه من و بابایی تمام تلاشمون رو کردیم تا بیدار شدی و کلی آب قند و شیر خوردی و خدا رو شکر مشکلی پیش نیومد. و اما از رسیدن به کیش و 4 روزی که ما کیش بودیم: اولین شب مثلا رفتیم رستوران شام بخوریم .....یه گریه ای سر دادی که ما اصلا نفهمیدیم چی خوردیم .... دیگه...
27 آذر 1390

سوغاتی های بابا حمیدرضا ....

سلام گل پسرم. بابا حمیدرضا جوون برای بازدید پروژه دو تا سفر رفت و برای پسسسسسرررررررررررش سوغاتی آورد. سوغاتی که باباحمیدرضا بیاره خیلی ارزشمنده،چون بابا جون اصلا اهل سوغاتی خریدن نیست و معقده که آدم توی هیچ سفری نباید وقتش رو برای خرید سوغاتی هدر بده. حالا چی شده که برای آقا رادین سوغاتی آوردهههههه.   خوش به حالت مامانی..... این لباس رو از خمین برات خریده.   این لباسها رو هم از کیش برات خریده.مبارکت باشه عزیزم   عاشق این بلوز و شورت ورزشیتم. قراره توی یه مسابقه فوتبال این لباسها رو تنت کنیم ...
10 آذر 1390